ما در نهایت مستی به هم رسیده ایم
آری ز شوخی هستی به هم رسیده ایم
ما پابه پای هم از هم دویده ایم
از پیچ جاده دو دستی به هم رسیده ایم

باز آسمان
باز است
و
باز شکار میکند
عکس مربوطه در ادامه مطالب
داستان چکمه
هوشنگ مرادی کرمانی
آینه
محمود دولت آبادی در ادامه مطالب
برای دیدن عکسهای خطای دیدروی ادامه مطلب کلیک کنید
بی مقدمه. . . .
فقط تقدیم چشمان زیبایتان
زنگ تفریح(روی ادامه مطلب کلیک کنید)
یک شب بریدی از منو
تا صبح میرسید
دیدی مرا
که دیده به شب یک ناپدید

هر روز اسلحه ات به سوی من است
شلیک کن
من کشته ی چکیدن یک ماشه ام
![]()
دل که در آن بقچه ی بارانی است
عاقبتش یک شب طوفانی است
چونکه بپیچد به گلوی ترم
زلزله از بغض به ویرانی است

بیچاره تر از آنکه تورا میخواهم
از درک خودم چو یوسفی در چاهم
از نور محبتت چو عقرب پیداست
از دوستی و دمب کجش اگاهم
دلم از دو دست بودن هوس غریب دارد
و تو بی وفا نبودی دل من رقیب دارد
من از آسمان گذشتم به زمین نگاه کردم
به زمین به روزگاری که تو را نصیب دارد

یک شب پس دیوار دلت نازم کن
با کوکترین سیم جهان سازم کن
از نغمه برون مرا نمیبینی،پس
آواره ترین نغمه ی پروازم کن

باآنکه شبست وشب پراز زیبایی
تنها تو به خاطرات من می آیی
بی معرکه از هر چه که زنجیر شدی
تن را تو جدا کرده مرا می خواهی

رها کرده ام
سهوا به عمد رسیده ام که تا
در باتلاق عشق تو دست و پازنم




